
Doubt that the stars are fire ;
Doubt that the sun doth move ;
Doubt truth to be a liar ;
But never doubt i love .
به این که ستارگان از جنس آتش اند شک کن ;
به حرکت خورشید تردید کن ;
حقیقت را دروغ بشمار ;
ولی هرگز به عشق من شک مکن .
گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
بياييد فقط براي چند لحظه به گذشته مون فكر كنيم و ببينيم كه بودم، كه شديم و چي باعث اين تغييرات شده؟!!!!!
ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،
دلت توي حلقه هاي موي من است.
نمي خواهي دلت را آزاد کني؟
نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم،
گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم.
دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟
شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.
تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند.
نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست.
بي سوار و بي افسار.
عنانش را خدا بريده، اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت.
ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.
لیلی و مجنون های الانم با قدیم فرق کرده ها نه؟
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برسانی .
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد . حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد"

So good
To so bad
So SOON
It went from so good . . . to so bad . . . so soon
So good , to so bad , so soon
But nobody told me , so I never knew
It goes from so good , to so bad , so soon
It went from sunshine . . . to shadows . . . to rain
It went from passion . . . to pleasure . . . to pain
From singing sweet love songs , to cryin’ the blues
So good . . . to so bad . . . so soon
It started with word like forever
And went from always , to sometimes , to never
From give me some lovin’ . . . to give me some room
So good . . . to so bad . . . so soon
It went from so good . . . to so bad . . . so soon
So good . . . to so bad . . . so soon
If nobody’s told you , it’s time that you know
It goes from so good , to so bad , so soon
So good . . . to so bad . . . so soon
از خیلی خوب به خیلی بد
خیلی خوب... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.
آفتاب...تبدیل شد به سایه ، به باران
شور و شوق... تبدیل شد به لذت ، به درد
ترنّم ترانه های دل انگیزعاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز
با "تا ابد" شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت
و "مرا دوست داشته باش" تبدیل شد به "جایی هم(در قلبت)برای من در نظر بگیر"
خیلی زود
خیلی خوب...زود تر از آنکه فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.
خیلی زود.

باید فراموشت کنم.چندیست تمرین میکنم
من میتوانم! میشود! آرام تلقین میکنم,
حالم؟نه, اصلا خوب نیست...تا بعد,بهتر میشود...
فکری برای این دل آرام غمگین میکنم,
من میپذیرم رفته ای و برنمیگردی همین!
خود را برای درک این, صد بار تحسین میکنم.
فکر میکنی کم کم ز یادم میروی؟؟؟؟؟
آری این روزگار و رسم اوست,
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم...
داری بهش خيانت ميکنی يهو بياد تو...! داره بهت خيانت ميکنه يهو بری تو...! کدوم بدتره!؟
داری بهش خيانت ميکنی يهو بياد تو...! داره بهت خيانت ميکنه يهو بری تو...! چی کار میکنی!؟
منتظر جوابتون هستم ![]()

One stone is enough to break a window
One sentence is enough to break a heart
One friend is enough to Live for always
جدایی درد بی درمان عشق است
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی قصه های تلخ دارد
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه وفریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بیزارم دگر از آشنایی

رفيقان مخلصي حرف كمي نيست اگر دوست بود پيري غمي نيست
رفيقان شب مرگم بكوشيد لباس عشق همه بر تن بپوشيد
شراب از خون سرخ من بگيريد بياريدو بريزيد و بنوشيد
اگر روزي تو را كردم فراموش بدان شمع وجودم گشته خاموش
باران گرفته،خاطره هامان یکی یکی
سر می خورد به قالب دلگیر یک غزل
تنهایی ام درون خودم شعله می کشد
پیراهنت گرفته مرا تنگ در بغل
زلیخا ترین هم که باشی از این جاده می روی
کنعان بگو کجای جهانت نشسته است
اصلا چه فرق می کند اینجا دو تا نگاه
یعقوب تر درون خودش می خورد شکست
یوسف همیشه راه گریزی فراهم است
"قسمت نبود باتو " ...بگو از قضا قدر...
قسمت همیشه خوب ترینش برای تو
سهم من از خزانه ی تقدیر چشم تر
تو می روی عزیز کسی می شوی و باز
کنعان همان اتاق سه در چار میشود
تاریخ بین خلوت من با لباس تو
دارد به جان چشم تو تکرار می شود

گفت : عاشقم شده !
گفتم : کاش می شد به جای اینکه عاشقم باشی دوستم می داشتی..................
گفت :تو چی؟ دوستم داری یاعاشقمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم من به اندازه ی تموم دنیا دوستت دارم.
ناراحت شد و ابروهاشو تو هم کشید.
یه روز ازم ناراحت شد و همه چی رو فراموش کرد رفت .۳ سال از اون روزها گذشت
آره اون عشقش تموم شده بود ولی من هنوز دوسش دارم
کاش به جای عاشق بودن دوسم می داشت...!
نتونستم خداحافظی کنم اگه حرف می زدم اشکام می اومد من نمی خواستم اشکامو ببینه من می خواستم غرورمو داشته باشم گریه غرورمو می شست.
رفت
باشه بذار بره اشکالی نداره اگه بخواد خودش برمی گرده نگاش نکن اون دیگه بر نمی گرده تو برو دنبال سرنوشت خودت
کدوم سرنوشت اینکه امروز یکی هست و فردا نیست؟ آره؟
تموم دنیام داشت پیش چشمام زیر آب می رفت و توی مردمک چشمام کوچیک می شد.
دیگه همه چی تموم شد برو دیگه نگاه نکن هنوز منتظری که برگرده؟ محاله.
باشه میرم فقط بگو دوباره میاد زیر قاب پنجره که برام دست تکون بده؟
نه نمیاد دیگه همه چی تموم شد...............
وقتی خدای مهربون بنده هاشو می آفرید
با یه قلم نوک طلا رو پیشونیشون می نوشت قصه ی خوب سرنوشت
وقتی نوبت به من رسید قلم نوک طلا شکست
رو پیشونی من نوشت قصه ی تلخ سرنوشت

من این عفریته ی ننگین که روزی روزگاری قبله گاهم بود نمی خواهم
به دامادش بگویید این عفریته ی ننگین ارزانیت باد
من امشب سخت بیمارم رفیقان باده بردارید و بر بالین این بیمار بگذارید
من امشب از همه بیزار بیزارم .
فلک کور است دل شوریده در شور است
صدای خنده و آواز می آید
ز کوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می لرزد
نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم
و با خود زیر لب آهسته می گویم
خدا یا ترس من از چیست ؟
عروس جشن امشب کیست ؟

چروکیده شدم و خمیده ولهیده و خوراک یک عالمه مار و مور.فقط لبخندم مانده است ، سرد وسرگردان ، درست مثل پوزخند ژوکوند ، وقتی نگاهش می کنی و توی ذهنت دنبال رمز و راز او که نه ، در پی داوینچی می گردی. او دارد می خندد به تمام آنها که آن قدر تاویل و تفسیرش کرده اند و باز هم می خندد ... باید بخندد...تا آخر دنیا! اما من انگار زنده بودم و چقدر غصه خوردم که چرا هیچ کس مرا تعبیر نکرد ؟! چرا هیچ مردمکی دنبال رمز و رازم نگشت ؟! اما چرا... در تمام زندگی ام یکی گفت ساده ی ساده ای و دیگری گفت : خیلی پیچیده ای! بعد هر دو چشمان حریصشان را جا گذاشتند و رفتند . نطفه ی نگاهشان در وجودم پا نگرفت ، نگذاشتم ... نخواستم که پا بگیرد. نطفه ها را توی وجود اسیدی ام خفه کردم . نگذاشتم ...نمی گذارم کسی آن طور که می خواهد بارورم کند تا بشوم حمال خوی وخصلت های ناخواسته ی کریه ... تا خونم را بخورند و همین که جان گرفتند ، لگدپرانی کنند و وقتی از من جدا شدند ، بشوند خودشان و صاحب اسم ورسمی ، اما بازهم شیره ی جانم را بمکند و مرا بمکند و هستی ام را بمکند و ... نه نمی گذارم . تو راهم خودم خواستم ، خودم انتخابت کردم . حالا قهقهه می زنم ، مستانه ... دیوانه وار.خوشحالم که مجبور نیستم هزار شب دیگر برایت قصه بگویم.آن روزها گفته بودی:" انتظار سخت است ..." !پس می دانی چقدر سختی کشیدم توی این روزها و شب های نیامدنت از پس آن یک شب و هی دیوار اتاقم روسیاه شد که انتظار کشنده است ، کشنده . از همان وقت که شمارش معکوس تو شروع شد ، من به پایان رسیدم و تجزیه شدم . خودت مرا از لای انبوه کتاب ها بیرون کشیدی و گفتی :" آنجاها دنبال خودت نگردکه یک روز گرد می شوی و می نشینی روی جلد همین کتاب ها و آن وقت یکی می آید و به عشق کتاب تو را لمس می کند و زدوده می شوی و هیچ می شوی و در حسرت عشق مچاله !" بعد نوک انگشتانت روی صورتم لغزیدند و رسیدی به گردن و شانه ی راست : " راستی راستی حیف نیست دیوانه ؟! حیف نیست این حجم چروک بخورد و خمیده شودولهیده و خوراک یک عالمه مار ومور ؟!" چیزی در وجودم ذوب شد ، حتما به خاطر دل انگشتانت بود . زمین نگاهم می کرد و من لرزشش را زیر پایم حس می کردم . چقدر سست! دهان بازکرده بود تا مرا ببلعد و بشوم خوراک مار وموردلش . با انگشتانت چانه ام را لمس کردی و سرم را بالا آوردی : " می شه وقتی با تو حرف می زنم ، به من نگاه کنی؟ " نگاهت کردم ، آرام ومطیع : " چشم هایت تب دارند ، مردمک هایت می سوزند . دل انگشتانت داغ داغ بود. نبضت هم دل دل می کرد! دانه های عرق روی پیشانی ات می درخشد ... تب داری؟!"می خواستم خودم را بزنم به اتش نگاهت که ناگهان چشم هایت را بستی : " تبه! فقط تب!" بعدآن تابلو را دادی دستم که توی روزنامه پیچیده بودی. عکس یک زن توجه ام را به خود جلب کرد ، زیبا بود ، نخواندمش ، به هرحال یا قاتل بود یا مقتول. روزنامه را باز کردم . بازهم چهره ی یک زن بود و امضایت:" تقدیم به...". انگشت اشاره ات را کشیدی روی لب هایم که برخلاف لب های سرگردان توی خیابان ها و با نرمانرم نوازشت ، خودش را کاملا باخت وبی رنگ شد و محو محو ... درست مثل آن زن توی تابلو ... زنی که لب نداشت . گفتی : " چقدر من این طرح ساده را دوست دارم." لب نداشتم ، اما گفتم :" انسان ها زیباترین تابلوی آفرینش هستند." دستی به موهایم کشیدی : " بله زیبا هستند." شرم توی گونه هایم دوید و وقتی فکر کردم تارهای سفید موهایم را شمرده ای ، عرق سردی روی پیشانی ام نشست .از همان روز تمام کتاب هایم را جمع کردم،به جز کلیات نظامی گنجوی. دیگر از نان وشراب سیر شده بودم . نمی خواستم گرد شوم وبنشینم رویشان و به عشقشان لمس شوم.
همین که درکش کنی برام کافیه...!

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام
مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام
آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟
آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام
بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام

اگه این اسمش بهار و قرار که از تو خبری برام نیاره نمی خوامش
اگه این اسمش بهار وقراربیشترازابرای اون دوتاچشم من بباره نمی خوامش
عیدوبی تو نمی خوام,رختهای نو نمی خوام,سال تحویل که هیچ,دنیارو بی تو نمی خوام
وقتی سهم من از این سال طبق معمول انتظار,وقتی خوشبختی باهام کاری نداره,این بهارو نمی خوام
دیگه فرقی نداره ساعت نه خورده ای (9:13) کجا این بهارو نمی خوامش,این بهارو نمی خوامش

نمي دونم که چرا با هم حرف مي زنيم به هم قول مي ديم، عهد مي بنديم،عاشق مي شيم بعد به خودمون ميگيم: واي دنيا الان ديگه بهترين روزهاش رو داره بهم نشون مي ده بعد کم کم به هم دلبسته مي شيم ديگه تنهايي ممکن نيست اين حرفي که هر روز توي آينه به خودمون مي زنيم واي چقدر خوشبختم نمي فهميم که روزهاوشبامون چطوري داره مي گذره کلي آدم توي دنيا پيدا مي شه و بهمون حسادت مي کنه ما هم کلي پز مي ديم آخ که چقدر احساس غرور مي کنيم ديگه زياد به آدمهاي اطرافمون توجهي نمي کنيم بعد واسه همديگه هر کاري مي کنيم براي اينکه نشون بديم عاشقيم به هر دري مي زنيم اوضاع بر وفق مراد نمي فهمم، يعني هر چي فکر مي کنم که چرا آدمها مي تونن اين همه عوض بشن نمي فهمن عوض ميشم تو عوض ميشي خواسته هامون تغيير مي کنه ديگه احساس مي کنيم به درد هم نمي خوريم اولش سرهرچيزي جروبحث مي کنيم بعد اوضاع رو به هم مي زنيم و چند روز قهر مي کنيم يواش يواش قهرامون طولاني مي شه و هيچکی ناز همدیگه رو نمي کشیم,واي چقدر دلتنگي درد داره دلمون براي هم تنگ مي شه اما به روي خودمون نمياريم فکر مي کنيم اگه حرف بزنيم نصف دنيا کم ميشه واسه هم تب مي کنيم اما به هم دروغ ميگيم که سرما خورديم بي قراري ميکنيم ، بهونه ميگيريم اما فکر مي کنيم اولشه ،بعد به خودمون ميگيم : نگران نباش همه چيز درست مي شه بعد ديگه ازدست خودمون هم خسته ميشيم و به خودمون ميگيم: بس کن لعنتي، چي از جونم ميخواي تصميم مي گيريم از هم جدا بشيم,مهم نيست چقدرخاطره داشتيم,مهم نيست که يه روزي عاشق هم بوديم,مهم نيست واسه هم نفس بوديم ديگه هيچ چيزي از با هم بودنمون مهم نيست آره مهم نيست کي تصميم ميگيره که جدا بشه تو بايد بسوزي و بسازي چون خودت خواستي چون جرمت عاشقي وصادقي چون گناهت متعهد بودن به عهدیه که بستی بعد مجرم مي شي سزاي جرمت هم اينه که فراموش کني همه ميگن ول کن بابااون نبود خوب يکي ديگه اما هيچ کسي توي دل کسي ديگه اي نيست اینا همه جزوه هايي که به ديگري مي ديم وگرنه در مورد خودمون که باشه تجديد مياريم بعد براي اينکه به هم نشون بديم که ديگه مهم نيست وما به شرايطمون عادت کرديم اگه بر حسب اتفاق همديگه روديديم يا حرف زديم سرد سرد مي شيم انگار که هيچ وقت همديگه رو نمي شناختيم اما مگه ممکنه... بعد شروع مي کنيم به گم و گور کردن خاطراتمون اما... همه چيز از ياد آدم ميره, هميشه يادش که میفتی دلت مي گيره و مدام بغض مي کني و اشک مي ريزي بي تاب مي شي، کم مي ياري موقع با هم بودن يادت نمي يومد که کي روزميشه، کي شب .اما وقتي جدا ميشي، حساب ساعتهای جداييتون رو هم داري 1، 2، 3... بعد باورت نميشه که چند ماه شده، انگار همين ديروز بود,واسه بقيه ميشي مادربزرگ,همه رو نصيحت ميکني که صادق نباشن رو راست نباشن، همه چيزشون رو به پاي کَس ديگه اي نزارن,از تنهايي و کوله بارغصه اي که هيچکس درک نمي کنه ناخودآگاه ميري سراغ يکي ديگه...(باز همون آش و همون کاسه)

نرود از يادم
آن روز پشت پرده های آفتاب
در بستری از خواهش و اسرار و نياز
تن سردم به تن گرم تو می برد نماز
...
نرود از يادم
ياد وقتی که در آغوش تو بودم هرگز
ياد آن لحظه که در آغوشم
می خزيدی چون مار
و به آسانی گذر کردن آبی جاری
می گذشتی از من
از روح و تنم
...
هر دو می لرزيديم
تو ز شور خواستن بيشتر هر چه لذت
و من از وسوسه ی آتش تو
تو ز جان خسته و بی روحم
چه می خواستی ؟ جز شعله عشق؟
و من ساده از آن محفل داغ
نخواستم جز آرامش
...
تو رفتی
اما هرگز يادت نرود از يادم
ياد آميزش لبهای تو بر لبهايم
ياد آن لحظه آخر
تو می رفتی و تنها می ماندند چشمانم
تو برو
اما نه هرگز نرود از يادم
ياد آن لحظه که گفتی
تا ابد دوستت می دارم
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برابر است

پدر
پدر آن شب اگر خوش خلوتی پيدا نمی کردی
توای مادر
اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
توهم ای آتش شهوت
شرر برپا نمی کردی...
کنون من هم به دنيا بی نشان بودم
پدر
آن شب خيانت کرده ای
شايد نمی دانی
به دنيايم هدايت کرده ای شايد نمی دانی
از اين بابت جنايت کردهای
شايد نمی دانی
شايد نمی دانی